سلام .از اینکه نیومدم و بروز رسانی نکردم عذر می خوام.حقیقتش امتحانام شروع شده و مجالی باقی نمونده که بیام بعد به جز اون حرف های دکتر روم تاثیر کرده و برای کنکور بیشتر می خونم.
مطلبی رو که الان می خونید با قلم خودم نوشتم والبته این مطالب با توجه به حوادث اخیر کشور نوشته شده و امیدوارم ارتباطی بینشون پیدا کنید:
اکنون اوج شب فرا رسیده.همه جا سرد و تاریک ،همه در خروش و اضطراب فرو رفته اند.
ستارگان از ترس جغد پیر سخنی به میان نمی آورند و شب تابحال به این شدت در سیاهی قیرگونه اش فرو نرفته بود.شب خواست بر همه جا سیاهی حاکم شود حتی دیگر طاقت دیدن ستارگان را نداشت.ابرهای سیاه-لشکری از مصیبت-به حرکت در آمده اند و هر کدام به نحوی در پیش ستارگان ایستاده اند و مانع از آن می شوند که آنها درخشش خود را به خاکیان نشان دهند و با زیبایی ذاتی خود چشمک زنان به رقص و تکاپو درآیند.
آهسته آهسته ،قدم به قدم ابرهای مصیبت جلو آمدند طوری که دیگر خاکیان به زحمت می توانستند ستارگان را تماشا کنند.اما ستارگان می جنگند و مبارزه می کنند زیرا که دوست ندارند جزوی از سیاهی ها شوند و با ابرهای مصیبت و ناپاکی درآمیزند.اما اوضاع بدی است.
حتی ماه هم در اضطراب فرو رفته .اطرافش را حصارهایی از جنس بی رحمی و سنگدلی ها فرا گرفته اند و او نمی تواند به یاران و دوستانش نیندیشد و آرام بگیرد.همه منتظرند.منتظرند تا صبح فرارسد .اما از قاصدک ها خبری نیست.
نه
گویا آنها هم جزء ماموران مصیبت اند چرا که هیچ پیامی جز شهادت یاران برای خاکیان ندارند.
آیا می شود روزی ،صدای خروسی این خواب آشفته ی خاکیان را برهم زند و مژده ی آمدن صبح را به افلاکیان بدهد؟؟؟
شب یلدا
یلدا طولانی ترین شب سال هم فرا رسید.امسال عوض اینکه توی خونه ی خودمون باشیم یا یه جا بریم و اونجا لنگر بندازیم .خیلی وضعیت متغیری داشتیم.
کلا" شب یلدا با اون همه خوراکی هایی که توش هست خیلی لذت بخشه البته فال حافظ هم هست .و به جز خوراکی ها که در واقع همه ی آجیل و هندوانه ،کدو و... یک نماد هست. مهم دور هم بودنشه که ساعاتی خوش رو در کنار هم داشته باشیم.
بعداز ظهر که شد قرار شد یه سر بریم خونه ی مادربزرگ .حالا فردا ادبیات هم امتحان دارم.وقتی به بچه ها گفتم هماهنگ کنیم و فردا رو تعطیل کنیم .چنان نگاه عصبی به من انداختن که گفتم احتمالا" چند درس اضافه رو هم یاد گرفتند.
قدم زنان به خونه ی مادربزرگ رسیدم.رفتم تو بعد کلی سلام علیک فهمیدم شب مهمون داره و دختراش می خوان برن پیشش .بساط کدوش به راه بود .شب شروع نشده شروع به پذیرایی از من کرده و کدو که حالا نپخته بود به همراه نخود و آجیل ،شکلات +میوه رو آورد .من هم تا حدی که در توانم بود استفاده کردم.
بعد برگشتم خونه .
این ور هم کلی بساط پهن بود .بساط کدوی ما هم براه بود .فیلم داشتم نگاه می کردم که به جای حساسش رسید .احساس کردم چیزی داره روی گاز میریزه .صدای جز و وزش می اومد. گفتم حتما" مامان هست دیگه
خلاصه فیلم می رفت جلو حالا یک بوهای بدی هم می اومد.که یک دفعه صدای داد و فریاد هم اومد.
مامان حسابی دعوام گرفت که داری فیلم نگاه میکنی نمی گی گاز روشنه.آشپزخونه حسابی دودی شده بود و مثل وقتی که آسمون رو مه میگیره.
خلاصه کدوی بدبخت هم نفله شد و جانش به سوختگی تسلیم شد.
از شام که یکم گذشت و تقریبا" باد شکم خالی شد داشتم آجیل ها را می دیدم و می گفتم :حمله .
که صدای تلفن ؛این خروس مزاحم در آمد و فهمیدیم که خاله ام اینها تنها هستند.(چون شوهر خالم تازگی فوت کرده)برای اینکه آنها احساس تنهایی نکنند به سوی منزل آنان راهی شده.نشسته و از همه ی عالم و آدم سخن به میان آوردیم .فال حافظ را هم در آنجا گرفتیم و از آنجایی که امشب ترافیک سنگینی بر روی سر حافظ بود گاهی اوقات ایشان هنگ کرده و جواب درست و درمان نمی دادند.
شب هنگام آنگاه که ساعت از 12 گذشته بود به خانه برگشته با دادن علامت من یلدای خانه ی خودمان هم آغاز شد . با گفتن کلمه ی " حمله" خوراکی ها را که به من چشمک میزده راهی شکم کردیم.
پس نوشت :امتحان هم به خیر گذشت و به رغم اینکه تنها 6نفر بودیم.(یعنی آن نگاه عصبی میگفت: ما از قبل خودمون رو تعطیل کردیم.)معلم از دونفر که یکیش من بودم .سوال پرسید و هرچی گفتم کوتاه بیا ول کن نبود و پرسید.هرچند من نیز با استعدادم مطالب را جمع و جور کرده و جواب دادم.
پس نوشت2: با شنیدن خبر مرگ ایت الله منتظری خیلی ناراحت شدم.به همه ی شما دوستان نیز مرگ ایشون رو تسلیت عرض می کنم.
به زودی به همه ی دوستان سر میزنم.
تا جایی که یادمه من هیچ وقت تو زندگی آدمه منظمی نبودم .بیشتر کارامو هم تو دقیقه ی 90انجام می دادم.مثلا" توی درس خوندن در دوران دبیرستان خیلی کم پیش می اومد که یه درس رو یک دور کامل بزنم و این یه حقیقته.نه واسه خاطر اینکه نمی خوندم.نه می خوندم اما سرعت خوندنم خیلی کند بود .یک درس رو سر 1ساعت و نیم (حداقل )یاد میگرفتم.
و تنها یکی دو ساعت مونده به امتحان نمی دونید که مغزم چه فعالیتی رو شروع می کرد و انگاری نبوغم به بالاترین مرتبه ی خودش میرسید و با یکی دوبار خوندن یک مطلب یه قسمتی از اونو یاد میگرفتم بقیشو هم سر امتحان از اون جایی که قدرت خوبی توی انشا نوشتن داشتم کامل می کردم.![]()
و یا اینکه روی قسمت های مهم بیشتر تاکید می کردم. موقعی هم که دوستان رو می دیدم و می گفتم چقدر خوندید همگی حداقل 2 دور و بعضی ها 3دور هم زده بودند.
این موقع بود که توی دلم یه این مخم هزار تا بد و بیراه می گفتم .اما وقتی نمره رو دریافت می کردم می موندم که اون دوست با همه ی دور زنداش باز هم کمتر از من شده! ![]()
چنان که در حدیثی از نویسنده آمده : (الله اعلم و نباید تجسسوا فی القضیة الدور زدن الدروس چرا که قرات الدروس آن هم فی الجامعة ایران لافایده داردا).![]()
پس بی خیال این قضیه میشویم .می خواستم شرح حالی از نامنظم بودنم را بدهم که این همه برایتان گفتم ؛چند روز قبل دفترچه های کنکور آمدند و من هم گفتم بعد از سالیان سال در کنکور شرکت کنم .بلکه تق +ی (نه اون تقی ) به تو قی به خورد و ما هم در جایی قبول شدیم.حالا دنبال مدارک می گشتم و مدرک دیپلمم را پیدا نکردم ناچار راهی مدرسه شده و اول از ناظمان در خواست کمک کردم و بعد هم آنها من را به سمت مدیر ارجاع دادند و به من یادآوری کردندکه امروز چند نفر همین موضوع رو ازش در خواست کردند و خیلی عصبانیه(خیلی با پوزش مثل اینکه هار شده بود).من هم وارد اتاقش شدم اونم با صد تا سلام و صلوات .![]()
گفت چی کار داری ؟وقتی موضوع رو گفتم یکدفعه دیدم صورتش قرمز شد و اطرافش به یک کویر وحشت مبدل گشت.بعد هم به اژدهایی تبدیل شد و یک هو از دهنش آتیش بیرون اومد![]()
و با همون صدای اژدها مانندش گفت (با نعره بخوانید):
نه نمیدم.![]()
و دوباره به حالت طبیعی خودش بازگشت و من هم بیش از این منتش را نکشیدم .به خانه برگشتم عزمم را جمع کردم تا آن مدرک اطیقه را پیدا کنم .بی خیال ناهار و غذا گشتم، وارد اتاق شده و اول از فرش ها شروع کردم و همینطور جلو آمدم تا اینکه صدای فریاد من اهالی خانه را مبهوت کرد که گفتم :یافتم یافتم.![]()
بعد هم با خیال راحت رفتم و ثبت نام کردم.یکی دو روز بعدیکی از ناظم ها منو دید گفت : فاطمه جان پیدا کردی ؟با حالتی گرفته سرم رو تکان دادم که هیچ معنی درستی نمی داد.
گفت :خب حالا بیا بریم به مدیر بگم بهت بده .
گفتم من بعد از اون واقعه دیگه تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم
.حقیقتش اصلا" نمی خوام توی کنکور شرکت کنم....
خلاصه هرچی اصرار کرد گفتم متاسفم خودم پیداش میکنم یا اینکه بی خیال همه چیز میشم.![]()
![]()
حالا من که ثبت نام خیلی وقته کردم اما چند روز بعد بهش راستشو میگم .
و من در این نزدیکی ها هیچ آبادی نمی بینم
شما چطور؟
امروز 11آذر ؛سالها قبل زنی با سختی فراوان کودکی را به دنیا آورد
کودکی خیلی کوچک با جثه ای ضعیف .نوزاد نمی دانست قدم در چه دنیایی گذاشته اما تا وقتی بچه ای بود تمام دنیا برایش زیبا بود .رنگ محبت از هر سو می دید و و بی غم دنیا بود.
کمی بزرگتر که شد دید نه این دنیا خیلی هم قشنگ نیست کمی زشت و کمی خیس و کمی غمدیده هم هست.
و هر روز صحنه ی جدیدی رو در این دنیا می بینه ترکیبی از خوبی ها و بدی ها
اما همچنان عمرش می گذرد و او بزرگتر میشود.
و باز می بیند و می بیند .
کودکی که یکی از مصرف کنندگان اکسیژن هست و ....اما نه کودکی که سعی می کند تا وقتی که زنده هست به دوستانش بگوید که دوستشان دارد.
و این کودک کسی نبود جز فاطمه (بانوی جوان)
تولد خودم مبارک باد .
پس نوشت 1: شما هم اگه خواستید تبریک بگویید می پذیریمش
پس نوشت 2: تولد امسالم با تمام سال ها فرق داشت که امسال آن با مرگ عزیزی همراه بود و کسی حال و دماغ تبریک گفتن نداشت و خودم هم بی خیال.
از مهری عزیز ممنونم اولین کسی بود که بهم تبریک گفت کم کم خودم هم داشت فراموشم می شد
قاصله ی بین تولد تا مرگ:
آدمی وقتی به دنیا می یاد،چقدر خوبه که به هیچ چیزی تعلق نداره .هیچ دلبستگی به دنیای مادی نداره.تنها خودتی که گریه میکنی ولی بقیه همه شادند و خوشحال
چند سال زنده ای ؟چند سال عمر میکنی؟معمولا" از جواب دادن به این سوال طفره می رید.نه شما خیلی های دیگه.همش واسه خاطر اینه که ماها خودمون فکر میکنیم عمرمون طولانی تر از بقیه هست .مرگ امروز و فردا سراغمون نمی یاد و الان زود هست در موردش فکر کنیم.بندازیمش برای بعد و این بعد و بعد گفتن اینقدر ادامه داره تا وقتی که خود اجل بیاد و خفمون کنه.
دیگه اون وقت نمیشه کاری کرد .هرچقدر تلاش کنی هیچ فرصتی برات نمونده.
و حالا چقدر سخته آدمی که با دستای خالی از این دنیا بره .هیچ کار خیری نکرده باشه حتی شاید دل کسی رو شکسته باشد یاد اون روز ،اون قدیم قدیما می افتیم؛خدا به شیطان گفت :این ها بنده های منند آدم اند و آدمیت می کنند. ولی گویی که ما بویی از آدمیت نبرده ایم و خدا کلی پز ما را به شیطان داد
شیطان هم گفت :خواهیم دید.
و به راستی امروز ما انسان ها کدامیک را رو سفید کرده ایم خدا یا شیطان را؟
شعر مرتبط:
زندگی عرصه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
به محمد رضا شجریان به عنوان بهترین صدای تاریخ جهان رای بدهید
وارد این صفحه بشوید .کادر سیاه رنگی برایتان باز می شود.از زیر کادر گزینه ی stort byرا روی nameتنظیم کنید(روی اون کلیک کنید).وقتی اسامی به ترتیب حروف الفبا آمد از بس فلش سمت راست کادر رو جلو ببرید تا sبیاد .بعد استاد رو پیدا کنید (رو عکس هم معلومه).
روی عکس کلیک کنید.در کادری که باز میشه گزینه ی add to my top 5کلیک کنید.بعد توجه داشته باشید که همه ی شماها باید 5تا انتخاب داشته باشید پس وقتی استاد شجریان رو انتخاب کردید روی گزینه ی keep exploring کلیلک کنید.
4خواننده ی بعدی رو هم به همین ترتیب انتخاب کنید وقتی انتخاب تون به پایان رسید روی گزینه all done یا کنارش send هم نوشته شده کلیک کنید.در فرم مشخصات نام شهر کشور و اسمتون رو بنویسید .البته گزینه ای به نام state هم داره که من وقتی goodرو نوشتم قبول کرد(یکم از نبوغتون سود ببرید).خب دیگه رای شما ثبت میشه.یک پیغام هم می فرسته و فرت (یعنی تمام)

پس نوشت: من خودم اولین نفر به شجریان رای دادم اما چون بقیه رو نمی شناختم 4تای دیگه رو همین جوری انتخاب کردم.به قول یکی از دوستان اینم صدقه سر استاد به اوناست.
با تشکر از سایت بلاگ نوشت
علی کردان بزرگ خاندان متقلبان نیز درگذشت.
خواستم این یادداشتی باشد برای او که هیچ گاه این مطلب را نخواهد خواند.کردان نمونه ی کوچکی بود از ظالمی که ظلمی برمردم روا داشته و حقشان را خورده و حال عاقبتش را دیدیم بعد از تحمل دوره ای سخت از بیماری جان سپرد.و چه سخت جان سپردنی بود و چه سخت تر آنکه خیلی ها باشنیدن خبر مرگش لبخند کمرنگی بر روی لب جاری ساخته اند.
باشد که تا عبرتی بود برای رفیقانش !!!!
پس نوشت :هرچقدر تلاش کردم نتونستم خودمو راضی کنم بگم؛کر.دا.ن خدا ببخشتت.