تبليغاتX
جوان

جوان

خزعبلات یک جوان

استاد یه روزی میگی شـــــــــــِت

امروز امتحان عربی داشتم حقیقتا 3تا درسشم تو دانشگاه خوندم!! استاد قبلا" گفته بود یک سوالی من میدم که شما فقط می تونید 1بگیریدحالا ما هم که باور نمیکردیم. سرجلسه یکی از درسخونا گفت استاد؟ مگه کارشناسی ارشد امتحان گرفتی چرا اینقدر سخت. استاد انگلیسیشم باید خوب باشه . آخر امتحان نفهمیدم چی شد یکی از بچه ها از استاد پرسید که شـــــِت یعنی چی؟ تو دلم گفتم یعنی همون کاری که من امروز با سوالات استاد کردم.آقا رِِِِِِِِِِِِِِِِِیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 15:24  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

استاد و حواس پرتی !!

امروز دانشگاه امتحان داشتیم مدنی2،من ردیف اول نشسته بودم استاد خواست سوالا رو پخش کنه یکی رو به من داد ،بعدش گفت :راستی چندنفرید؟من :نمیدونم .گفت پاشو بشمار خلاصه شمردم گفتم 29نفر گفت: سولا کمه من میرم بازم کپی کنم .یادش رفت اون سوالو از من بگیره خلاصه رفتن همانا و افتادن بچه ها رو سوال همانا . سوالا و جوابا رو تا قبل اینکه استاد بیاد حفظ کردیم.تا حالا اینجوری تقلب نکرده بودیم. اصن یه وضعی ها !!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 15:0  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

اگه عیدی ما "او" باشه:))

یه چند ساعت دیگه که بگذره سال 90هم از راه میرسه فقط نمی دونم من چرا بی احساسم.حس میکنم غمی در قلبم جاخوش کرده

دلم برای همه ی ادمایی که تا چند وقت قبل کنارمون بودند اما امروز به هر دلیلی نیستند ،و هر کدوم به طریقی رفتند خیلی تنگ شده .

یادش بخیر عید89حداقل تو تلویزیون فیتیله رو داشتیم با عمو قناد و 3تا عموهای فیتیله ای امسال اونا  هم رفتند.

امیدوارم سال 90سالی باشه که تمام" دلتنگ ها" روزی در وبلاگشون برای مخاطب خاصشون بنویسن که بالاخره "او آمد"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 22:43  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

وقتی نباشی..

باز قرار های شبانه،ساعت از نیمه شب گذشته

در خانه بوی خواب می آید.

من با بغضی در گلویم بیقرار یک قرارم .

راستی میدانستی ؟

از وقتی رفته ای اشک های من با بالش زیر سرم، هر شب همین موقع قرار می گذارند..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 1:6  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

دیوانه ای که برجسته بود!

معلم هندسه مدرسه مان دیوانه شد.صاف عقل از سرش پرید...بدبختی این بود که نمیشد به خودش گفت که دیوانه شده ای و نباید به کلاس بروی.اما از رفتارش پیدا بود!می آمد و سر کلاس هم میرفت.عادتش شده بود .با اینکه عقل از سرش پریده بود،عادتش را نمیتوانست ترک کند.من همان وقت برایم حتم شد که چه عاقبتی در انتظارماست...خبال میکردم اگر 5سال بگذرد دیوانه خواهم شد. اما حالا که 7سال است درس میدهم کم کم دارم به این مطلب میرسم که نه ، دارم احمق میشوم.

حالا به این مطلب رسیده ام که آدمهایی پس از 5سال تدریس دیوانه میشوند که آدمهای برجسته ای باشند.آن معلم هندسه اینطور بود.آدمهای کودن و بی خاصیتی مثل مافقط احمق میشوند.هرچه بیشتر درس میدهند ،احمق ترمی شوند.

زن زیادی(دفترچه ی بیمه)-جلال آل احمد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 2:41  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

هرگز

من تمنا کردم 

که تو با من باشی

تو بمن گفتی

 -هرگز ،هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه ی این

                 هرگز

                  کشت.


حمید مصدق

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 13:23  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

اه ه ه

ترم اول که تموم شد ..

بیکاری بیکاری بد دردیه  منم گرفتارش شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 17:20  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

این چه وقت هوس کردن بود هان؟

نمیدانم چرا در شب آخرین امتحان

هوسم میکشاند سمت گودر و یک پست جدید!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 0:13  توسط فاطمه (بانوی جوان)  | 

...از ترم بعد!

ای کاش ما از اول ترم درس خوانده بودیم خوانندگان عزیز!


نوشته ی سحر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 23:48  توسط فاطمه (بانوی جوان)  |